قالب وبلاگ


گروه شیطون بلاها؟؟؟
آخرين مطالب

قاضی عموزادی، در تشریح پرونده این زوج گفت: این زوج جوان سال گذشته به عقد یکدیگر در آمده بودند اما به دلیل مشکلاتی که بین آنها بود، تصمیم به طلاق گرفتند.

وی افزود: این زوج ۳۸ و ۲۳ سالهدر اولین تصمیم خود برای طلاق به دادگاه رفته و بعد از توافق بین دو طرف و بخشیدن مهریه ۱۲۰ سکه‌ای از سوی زن جوان، حکم طلاق صادر و آنها از یکدیگر جدا شدند.
عموزادی ادامه داد: اما این جدائی زیاد طول نکشید چرا که مرد جوان بعد از مدتی از تصمیم خود منصرف شد و با جلب رضایت همسرش دوباره به عقد یکدیگر درآمده و با هم ازدواج کردند.
وی گفت: این پایان ماجرا نبود چرا که زندگی این زوج با بروز مشکلات جدید، باز هم به تنش کشیده شد و این زوج بار دیگر تصمیم به جدائی گرفتند و در نهایت باز هم طلاق آنها را از هم جدا کرد.
رئیس شعبه ۲۶۸ مجتمع قضائی خانواده افزود: اما این‌بار زوج جوان بر تصمیم خود پافشاری کردند و بعد از طلاق توافقی حاضر به زندگی مجدد نشدند ولی با پادرمیانی خانواده دو طرف و بزرگان فامیل در نهایت با هم آشتی کرده و باز هم با هم ازدواج کردند.
عموزادی گفت: این زوج که گویا نمی‌توانستند همدیگر را برای مدت زیادی تحمل کنند، باز هم با ایجاد مشکل کوچکی شروع به ناسازگاری کردند و با توجه به اینکه دیگر کسی برای ایجاد صلح و سازش بین آنها پیش‌قدم نمی‌شد، در نهایت آنها برای سومین بار تصمیم به جدائی گرفته و به مجتمع قضائی خانواده مراجعه کردند.
وی افزود: با هر دو طرف این پرونده مدت زیادی صحبت کردم و متوجه شدم که آنها به یکدیگر علاقه‌مند هستند و فقط به خاطر لجبازی با یکدیگر تصمیم به جدائی گرفتند.
عموزادی گفت: تمام تلاش خود را برای منصرف کردن آنها بکار گرفتم ولی آنهابر تصمیم خود پافشاری کردند تا اینکه مجبور شدم حکم طلاق آنها را برای سومین بار صادر کنم.
وی افزود: این زوج بعد از صدور حکم طلاق برای اینکه حکم طلاق را به ثبت برسانند به دفتر ثبت طلاق مراجعه کردند، اما قبل از اینکه سر دفتردار رسمی ثبت طلاق، طلاق آنها را ثبت کند بار دیگر از تصمیم خود منصرف و با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست فسخ حکم طلاق خود را ارائه دادند که من نیز حکم طلاق آنها را لغو کردم

[ 9 / 1برچسب:, ] [ 16:51 ] [ معین .نرگس. الینا ]

نیوشا ضیغمی قبل و بعد از عمل جراحی زیبایی بینی!!

عکس های نیوشا ضیغمی؛ قبل و بعد از جراحی زیبایی بینی!!

.

.

.

قبل از عمل

http://www.patogh 98.com

بعد از عمل

 

.

.

.

.

.

.

.

http://www.patogh98.com


[ 9 / 1برچسب:, ] [ 16:45 ] [ معین .نرگس. الینا ]

زنی به دادگاه آمد و اعلام کرد، مهریه‌اش را که ۱۲۰۰ نان بربری است از شوهرش که وضعیت مالی مناسبی دارد، می‌خواهد.

زنی ۲۵ ساله با مراجعه به دادگاه شهید محلاتی دادخواستی را به قاضی یکی از شعب ارائه کرد.

این زن در حضور قاضی شعبه ۲۳۶ این مجتمع مدعی شد، مهریه‌اش که ۱۲۰۰ نان بربری است را از شوهرش می‌خواهد.

وی ادامه داد: همان ابتدا شوهرم، مهریه‌ام را قبول کرد ولی حالا از دادن آن امتناع می‌کند.

زن در حضور قاضی دادگاه تصریح کرد: می‌خواهم شوهرم حداقل از طریق دادگاه مهریه‌ام را بدهد به همین دلیل به اینجا آمده‌ام.

وی اضافه کرد: ما حدود ۴ سال است که با هم زندگی می‌کنیم و زندگی بسیار خوبی داریم ولی ندادن مهریه مشکلاتی را برای زندگی‌مان ایجاد کرده است و حالا من کوتاه نیامده و مهریه‌ام را می‌خواهم.

زن در حضور قاضی دادگاه ادامه داد: مهریه من هزینه زیادی ندارد و شوهرم می‌تواند آن را بدهد ولی به دلیل اینکه آن را خواهان شدم از دادنش امتناع می‌کند.

مرد ۲۹ ساله در دادگاه حضور داشت و گفت: من این مهریه را نمی‌دهم و از همسرم جدا نخواهم شد. او باید در کنارم بماند؛ همسرم بسیار خودخواه است و هر چیزی که بخواهد باید به دست آورد.

زن در مقابل قاضی این شعبه تصریح کرد: من مهریه‌ام که ۱۲۰۰ نان بربری است را می‌خواهم و کاری به افکار شوهرم ندارم.


[ 9 / 1برچسب:, ] [ 16:44 ] [ معین .نرگس. الینا ]

 

پاهاشو با تیغ تمیز کرده حیف همه فیض نبرن

گالری عکس مینوس:پارس اوکی سرگرمی دانلود بازی اخبار و..|Shirinak.coM|

بالارو نگاه کنی جواب میده بهت خانممممممممممممممممممممم دکتر

 

گالری عکس مینوس:2پارس اوکی سرگرمی دانلود بازی اخبار و..|Shirinak.coM|

دوستان عزیز ایشون جوراباشو دیشب شسته ها!

گالری عکس مینوپارس اوکی سرگرمی دانلود بازی اخبار و..|Shirinak.coM|

 

 

[ 8 / 1برچسب:, ] [ 17:45 ] [ معین .نرگس. الینا ]

نظر چی یادت نره ها! 

 

[ 8 / 1برچسب:, ] [ 10:51 ] [ معین .نرگس. الینا ]

هر زنی دو مرد را دوست دارد !
یکی ساخته تخیلات اوست ! و دیگری هنوز به دنیا نیامده !!!


یه ضرب المثل آموزنده هست که می گه : مردن برای زنی که عاشقشی از زندگی باهاش آسون تره !


 

اسپانیایی ها میگن : عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است ! ایتالیایی ها میگن: عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! ایرانی ها میگن : “عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق كه با یك ببخشید تمام میشود!!

[ 8 / 1برچسب:, ] [ 10:49 ] [ معین .نرگس. الینا ]

سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم!
می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 – 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.


خوابــگاه پســران (شـب امتحان)

سکــانـس دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان،
«میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا:استقلال همین الان دومیشم خورد!!!


ادامه مطلب
[ 8 / 1برچسب:, ] [ 10:46 ] [ معین .نرگس. الینا ]


 

 

دختران دو دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند  و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند   (شاو)

 

 

زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد   (ویکتور هوگو)

 

 

زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید  (تواین)

 

 

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید  ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید   (وایلد)

 

 

کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند  (ولتر)

 

 

از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند   ( دیل کارنگی)

 

 

ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید  (سامبرست)

 

 

در زندگی یک مرد دو  روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد   (ویکتور هوگو)

 

 

نگهبان زن زشتی اوست   (مثل عربی)

 

 

هرگاه میخواهید از زنی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترقیب کنید   (برنارد شاو)

 

 

هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترقیب کنید   (برنارد شاو)

 

 

راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد   (پوشکین)

 

 

 

مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از دو گوش وارد و از دهان خارج می کنند   (برنارد شاو)

 

 

 

 

 

زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند   (برنارد شاو)

 

گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد   (چگورا)

 

 

 

[ 8 / 1برچسب:, ] [ 10:43 ] [ معین .نرگس. الینا ]

دوشنبه

الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.
خیلی سرگرم کننده هست اینکه واسه ریچارد آشپزی می‌کنم.  امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم.




سه‌شنبه

ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم. در روش تهیه‌ی اون نوشته بود «بدون پوشش سرو شود» (dressing= لباس ، سس‌زدن) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون. نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن.



چهارشنبه

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی این کار که می‌گفت قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین.
پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم. ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت.



پنج‌شنبه

باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم. خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم .
تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین. خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره. ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟

نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.



جمعه

امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم. نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک) خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم. ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

[ 7 / 1برچسب:, ] [ 16:7 ] [ معین .نرگس. الینا ]

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام

رییس پرسید: بابا خونس؟

صدای کوچک نجواکنان گفت: بله


ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودک خیلی آهسته گفت: نه

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاس؟

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: نه

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: این چه صدایی است؟

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آنجا چه خبر است؟

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی می گردند؟

 


کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من

 

 



[ 7 / 1برچسب:, ] [ 16:5 ] [ معین .نرگس. الینا ]

رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:

حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید:

خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛

اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:

من می‌تونم بیام طرفای تو؟

آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:

نه، الآن یه کم سرم شلوغه!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:

ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!

[ 7 / 1برچسب:, ] [ 16:0 ] [ معین .نرگس. الینا ]


ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم؛ شماره 6 را فشار دهید.

اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم؛ شماره 7 را فشار دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.

اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید،
بگویید، ما داریم گوش می کنیم ...


 

[ 7 / 1برچسب:, ] [ 15:57 ] [ معین .نرگس. الینا ]

«بابا جون؟»

«جونم بابا جون؟»

«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»

«خب... خب... خب حتما اين‌جوري راحت‌تره دخترم.»

«يعني با لباس راحتي سختشه؟»

«آره ديگه، بعضي‌ها با لباس راحتي سختشونه!»

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟»

«.......هيس بابايي، دارم فيلم مي‌بينم.»

« باباجون، كم آوردي؟!»

«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.»

«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.»

«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت مي‌كنه.»

«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟»

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.»

پس چرا بدون مانتو مي‌خوابه؟»

«خب مامانت اين‌جوري راحت‌تره.»

«اون آقاهه هم چون مي‌خواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟»

«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»

«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!»

«چون مي‌خواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.»

«واسه همينه كه شما نمي‌تونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟»

«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟»

«داري مي‌پيچوني؟»

«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اين‌قدر سوال نمي‌پرسه؛ باشه عسل بابا؟»

«اما من هنوز قانع نشدم.»

«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.»

«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل مي‌خوابن؟»

«واسه اينكه تخت‌خوابشون كوچيكه، دو نفري جا نمي‌شن.»

«خب چرا يه تخت بزرگتر نمي‌خرن؟»

«لابد پول ندارن ديگه.»


ادامه مطلب
[ 7 / 1برچسب:, ] [ 15:54 ] [ معین .نرگس. الینا ]
صفحه قبل 1 ... 14 15 16 17 18 ... 34 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ فقط برای خندوندنه شماست پس بخند .نظر یادت نره
امکانات سایت

آی پی رایانه شما :

ورود اعضا:

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 113
بازدید ماه : 57
بازدید کل : 423079
تعداد مطالب : 430
تعداد نظرات : 350
تعداد آنلاین : 1

تماس با ما

Get your own Chat Box! Go Large!

::: منبع كد آهنگ :::