گروه شیطون بلاها؟؟؟ | ||
|
قاضی عموزادی، در تشریح پرونده این زوج گفت: این زوج جوان سال گذشته به عقد یکدیگر در آمده بودند اما به دلیل مشکلاتی که بین آنها بود، تصمیم به طلاق گرفتند. وی افزود: این زوج ۳۸ و ۲۳ سالهدر اولین تصمیم خود برای طلاق به دادگاه رفته و بعد از توافق بین دو طرف و بخشیدن مهریه ۱۲۰ سکهای از سوی زن جوان، حکم طلاق صادر و آنها از یکدیگر جدا شدند.
عموزادی ادامه داد: اما این جدائی زیاد طول نکشید چرا که مرد جوان بعد از مدتی از تصمیم خود منصرف شد و با جلب رضایت همسرش دوباره به عقد یکدیگر درآمده و با هم ازدواج کردند.
وی گفت: این پایان ماجرا نبود چرا که زندگی این زوج با بروز مشکلات جدید، باز هم به تنش کشیده شد و این زوج بار دیگر تصمیم به جدائی گرفتند و در نهایت باز هم طلاق آنها را از هم جدا کرد.
رئیس شعبه ۲۶۸ مجتمع قضائی خانواده افزود: اما اینبار زوج جوان بر تصمیم خود پافشاری کردند و بعد از طلاق توافقی حاضر به زندگی مجدد نشدند ولی با پادرمیانی خانواده دو طرف و بزرگان فامیل در نهایت با هم آشتی کرده و باز هم با هم ازدواج کردند.
عموزادی گفت: این زوج که گویا نمیتوانستند همدیگر را برای مدت زیادی تحمل کنند، باز هم با ایجاد مشکل کوچکی شروع به ناسازگاری کردند و با توجه به اینکه دیگر کسی برای ایجاد صلح و سازش بین آنها پیشقدم نمیشد، در نهایت آنها برای سومین بار تصمیم به جدائی گرفته و به مجتمع قضائی خانواده مراجعه کردند.
وی افزود: با هر دو طرف این پرونده مدت زیادی صحبت کردم و متوجه شدم که آنها به یکدیگر علاقهمند هستند و فقط به خاطر لجبازی با یکدیگر تصمیم به جدائی گرفتند.
عموزادی گفت: تمام تلاش خود را برای منصرف کردن آنها بکار گرفتم ولی آنهابر تصمیم خود پافشاری کردند تا اینکه مجبور شدم حکم طلاق آنها را برای سومین بار صادر کنم.
وی افزود: این زوج بعد از صدور حکم طلاق برای اینکه حکم طلاق را به ثبت برسانند به دفتر ثبت طلاق مراجعه کردند، اما قبل از اینکه سر دفتردار رسمی ثبت طلاق، طلاق آنها را ثبت کند بار دیگر از تصمیم خود منصرف و با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست فسخ حکم طلاق خود را ارائه دادند که من نیز حکم طلاق آنها را لغو کردم
زنی به دادگاه آمد و اعلام کرد، مهریهاش را که ۱۲۰۰ نان بربری است از شوهرش که وضعیت مالی مناسبی دارد، میخواهد. زنی ۲۵ ساله با مراجعه به دادگاه شهید محلاتی دادخواستی را به قاضی یکی از شعب ارائه کرد. این زن در حضور قاضی شعبه ۲۳۶ این مجتمع مدعی شد، مهریهاش که ۱۲۰۰ نان بربری است را از شوهرش میخواهد. وی ادامه داد: همان ابتدا شوهرم، مهریهام را قبول کرد ولی حالا از دادن آن امتناع میکند. زن در حضور قاضی دادگاه تصریح کرد: میخواهم شوهرم حداقل از طریق دادگاه مهریهام را بدهد به همین دلیل به اینجا آمدهام. وی اضافه کرد: ما حدود ۴ سال است که با هم زندگی میکنیم و زندگی بسیار خوبی داریم ولی ندادن مهریه مشکلاتی را برای زندگیمان ایجاد کرده است و حالا من کوتاه نیامده و مهریهام را میخواهم. زن در حضور قاضی دادگاه ادامه داد: مهریه من هزینه زیادی ندارد و شوهرم میتواند آن را بدهد ولی به دلیل اینکه آن را خواهان شدم از دادنش امتناع میکند. مرد ۲۹ ساله در دادگاه حضور داشت و گفت: من این مهریه را نمیدهم و از همسرم جدا نخواهم شد. او باید در کنارم بماند؛ همسرم بسیار خودخواه است و هر چیزی که بخواهد باید به دست آورد. زن در مقابل قاضی این شعبه تصریح کرد: من مهریهام که ۱۲۰۰ نان بربری است را میخواهم و کاری به افکار شوهرم ندارم. نظر چی یادت نره ها! هر زنی دو مرد را دوست دارد ! یه ضرب المثل آموزنده هست که می گه : مردن برای زنی که عاشقشی از زندگی باهاش آسون تره !
اسپانیایی ها میگن : عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است ! ایتالیایی ها میگن: عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! ایرانی ها میگن : “عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق كه با یك ببخشید تمام میشود!! سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.) ادامه مطلب
دختران دو دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو) زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد (ویکتور هوگو) زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید (تواین) با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید (وایلد) کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند (ولتر) از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند ( دیل کارنگی) ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست) در زندگی یک مرد دو روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد (ویکتور هوگو) نگهبان زن زشتی اوست (مثل عربی) هرگاه میخواهید از زنی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترقیب کنید (برنارد شاو) هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترقیب کنید (برنارد شاو) راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد (پوشکین)
مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از دو گوش وارد و از دهان خارج می کنند (برنارد شاو)
زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند (برنارد شاو) گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد (چگورا)
دوشنبه الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت. صدای کوچک نجواکنان گفت: بله
کودک خیلی آهسته گفت: نه رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاس؟ ـ می تونم با او صحبت کنم؟ دوباره صدای کوچک گفت: نه رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟ کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟ کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟ ـ مشغول چه کاری است؟ کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان. رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: این چه صدایی است؟ صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آنجا چه خبر است؟ کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند. رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی می گردند؟
رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:
«بابا جون؟» «جونم بابا جون؟» «اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟» «خب... خب... خب حتما اينجوري راحتتره دخترم.» «يعني با لباس راحتي سختشه؟» «آره ديگه، بعضيها با لباس راحتي سختشونه!» «پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟» «.......هيس بابايي، دارم فيلم ميبينم.» « باباجون، كم آوردي؟!» «نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.» «خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.» «چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت ميكنه.» «آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟» «نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.» پس چرا بدون مانتو ميخوابه؟» «خب مامانت اينجوري راحتتره.» «اون آقاهه هم چون ميخواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟» «نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.» «پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!» «چون ميخواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.» «واسه همينه كه شما نميتونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟» «عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟» «داري ميپيچوني؟» «نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اينقدر سوال نميپرسه؛ باشه عسل بابا؟» «اما من هنوز قانع نشدم.» «توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.» «چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل ميخوابن؟» «واسه اينكه تختخوابشون كوچيكه، دو نفري جا نميشن.» «خب چرا يه تخت بزرگتر نميخرن؟» «لابد پول ندارن ديگه.» ادامه مطلب |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |